ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
194
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
دست تو مىسپارم و تو ميخواهى خون فرزندانم و افراد خاندانم را بريزى ؟ اين كار دليل حماقت و تبه كارى و ديوانگى مىباشد . در بغداد دو فرزند مامون با مادر خود ام عيسى دختر هادى ( عم مامون ) زيست ميكردند . مامون قبل از آغاز جنگ درخواست كرد كه آنها را بخراسان بفرستند و امين مانع شد و مال مقرر عايدى املاك آنها را ضبط كرد . چون اسد را بازداشت پرسيد آيا در خاندان اسد كسى هست كه بتواند مقام او را احراز كند . من ميل ندارم آنها را پراكنده و پريشان كنم زيرا آنها چابك و هشيار و همواره مطيع و وفادار بودند . گفتند : آرى . يك مرد شايسته وجود دارد كه او احمد بن مزيد عم اسد است . او توانا و نيرومند و دلير است بهترين افراد اين خاندان از حيث طريقت و متانت و اعتدال . سياستمدار و آزموده و فرمانده دانا و مدبر و سپاه آراست كه سياست جنگ را نيك داند . امين فضل را فرستاد كه او احضار كند . فضل او را نزد خود خواند . عبد الله بن حميد بن قحطبه نزد فضل بود كه فضل قصد داشت او را بجنگ طاهر بفرستد . عبد الله هم شرط سنگين پيشنهاد كرده بود . احمد گويد : چون فضل مرا ديد مرحبا گفت و مرا در صدر مجلس بالا دست نشاند . با عبد الله هم مزاح كرد و گفت : انا وجدنا لكم إذ رث حبلكم * من آل شيبتان اما دونكم و ابا الاكثرون اذا عد الحص عددا * و الا قربون الينا منكم نسبا يعنى چون كار شما سست شد ( طناب شما پوسيد ) ما كسان ديگرى پيدا كرديم كه از حيث پدر و مادر بر شما برترى دارند عده آنها فزونتر است مانند ريك اگر بتوان ريگ را شمرد . آنها از حيث نسب بما نزديكتر هستند ، ( به اين دو بيت استشهاد كرده ) عبد الله گفت : من سوگند ياد ميكنم كه آنها چنين هستند . خلل را با آنها مىتوان تدارك و ترميم كرد . مىتوان دشمن را تباه كرد و متمردين را مغلوب مردم نمود . فضل گفت ( باحمد ) امير المؤمنين ترا ياد كرد و منهم ترا ستودم كه تو مطيع